پسربچه
بادبادکش را بالا فرستاد، باد تندی می آمد و بادبادکش را به این طرف و آن طرف می برد.دسته دسته ماهیگیرها با تورهای بزرگشان به وسط دریا می رفتند.
ماهی های بیچاره.۱،۲،۳،۴۷۵،۶...تا ماهی کوچولو. اگه می شد مثل بادبادک من برین اون بالابالاها دیگه توی اون تورا گیر نمی کردین. الان میام اون پایین و می زارمتون توی جیبم تا شما رو نبرن بفروشن.
ماهیگیرها صدائی از نزدیک ساحل شنیدند، صدای سرفه بچه ای بود.
تورهایشان را رها کردندو خودشان را به نزدیک ساحل رساندنداما فقط یک بادبادک آنجا روی آب افتاده بود.


