نویسنده : مهین ; ساعت 19:8 روز یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385
انقدر صدای این ساز اون هم با نوازندگی استاد حسین حمیدی قشنگه که حیفم میاد در موردش ننویسم هر چند قصدم فقط معرفیش بود .
بالابان سازیست بادی با صدای محزونی که انسان رو به تفکر،صلح و دوستی می خواند.
این ساز در میان اقوام غرب دریای خزر نواخته می شود، در آذربایجان بالابان، در ارمنستان دودوک،در ترکیه می و در کردستان به نرمه نای مشهور است.
یه خبر:
ماه آینده قراره استاد علی اکبر مرادی و کیهان کلهر دونوازی از تنبور و کمانچه در ترکیه و آمریکا داشته باشن.
خبر خوبیه نه؟اماما که فقط خبرش رو می شنویم
این دو استاد کرمانشاهی باید بیرون مرز برای هنردوستان کشورای دیگه اجرا داشته باشن و ما هم از دوردر حسرت هر شنیدن و دیدنی...
نویسنده : مهین ; ساعت 14:55 روز جمعه هشتم اردیبهشت 1385
شهر غرق در سياهی، آزادی را می توان يافت در مسيری کوتاه و بی خطر، داخل يک تاکسی
می گويد و می گويد، درد دلی از ظلم تاريخ،جهالت...از تکرار
و باز پياده و دوباره واقعيت، سياهی ،همراه با شکی
دادن احتمالی، ترس از وجوديک...داخل تاکسی،
بيچاره مردم.
نویسنده : مهین ; ساعت 14:8 روز جمعه هشتم اردیبهشت 1385
زمستان است ...
پرندگان دور تکه نانی جمع شده اند که پيدا کردنش در زمستان خيلی سخت است.
«ئه ی بالنده بی هيلان ئه ی ويلانی به سته زمان»
نویسنده : مهین ; ساعت 14:7 روز جمعه هشتم اردیبهشت 1385
يكشنبه، 6 شهريور، 1384
چند روزيست که مطالبی در مورد شيرين و فرهاد، کرمانشاه...از مقاله ها و متن های دوستان وبلاگ نويس می بينم، در مورد کرمانشاه،مردمش، موسيقی اش ، بازارهای قديمی اش، طبيعتش ، عطر نان برنجی و روغن حيوانی اش...
اما همه با گله و شکايت،با آه وناله از او ياد می کنند، شهری که به قول نقطه ته خط تلخکام گشت، شهری که مردمش در آن احساس غريبی دارند که در آن مثل تبيعيديهايی هستند که همه به هم معترض. بيستون ديگر ذوقی برايشان ندارد الاْ برای مسافر بی خبری که فقط از آنجا رد می شود ونمی داند مردم اين شهر چه روح افسرده و نا اميدی دارند از همه چيز و همه کس و ناتوان و عاجز از حتی فريادی. فرهاد اسطوره ای شده که ديگر خاطر مردمش را شاد نمی کند، طاق بستان هم ديگر تحمل اين همه افيونی را که در دامنه اش است ندارد.
روزگاريست.
خانه تاراج شده، شعارمان صبر است و تحمل.
و راهکارشان سپاس است و قناعت. مهم دين است نه دنيا.
کرماشان شاری شيرينم جيگای شيرين،جی فرهادم
اما گوشها ديگر نمی شنوندش،الاْ اينکه همه درپی لقمه نانی. و دیگر وقتی نیست .
کرمانشاه، تو چه صبوری که راز دلت را نگفتی به کس. نگاهت همه غم است و سکوت که بی گمان هنوز گرم تير خوردنی از اين و از آن، زمين و آسمان با تو به کين است ولی تو پری از عزّت آزادگی.و اميد که هميشه تار و تنبوری هست که برايت بنوازد.
ابر: دوربين
رعد و برق: فلاش
باران: داروی ظهور
و دل من هم: قاب
حالا تو ای سرزمينم
لطفا ّبرای لحظه ای
لبخند بزن. (شعر ازمرحوم معارف آقائی و ترجمه فریادشیری)
نویسنده : مهین ; ساعت 14:6 روز جمعه هشتم اردیبهشت 1385
همايون معبود يکتائی سزاوار ستايش است که امواج لطف و رحمتش، بيکران عالم وجود را فرا گرفته و تلألو انوار جمالش سپهر عالم لاهوت را انباشته،پژواک راز و نياز محرمان وادی وصلش به نغمه روح افزا جان و دل عشاق حزين را منور گردانيده،،،آوازه هجرانی گوشه نشينان مقام بيقراريش حصار ملکوت در نورديده است با هر کرشمه دلربای عاشق کش اش از هر دستان تاری به هزار شهر آشوب انداخته از هر سامانی منصوری جامه دران ،عقده گشائی ساز کرده توسن عشق در ميدان معرفت به جولان در آورده به جهت نيل به مقام بقا در اوج قله رفيع فنا مأوای می گزيند. ( زنده ياد عالی نژاد)
چند روز پيش داشتم به حرفهای يه کانديداتور رياست جمهوری گوش می کردم کسی که سالها در سمت رياست صدا و سيما برای ايران فرهنگ سازی کرد، خلاصه دم از قدمت و اصالت موسيقی ايران می زد و اينکه ما بايد در اين زمينه بيشتر کار کنيم و ...
بهتر بود می گفت که چرا بزرگان موسيقی ايران حتی از در دکانش رد هم نمی شن و يا اينکه چرا وقتی نوازنده ای از همون اطراف خودشون هم دعوت می کنن سازش رو از پشت يه گلدون نشون می دن ، و يا از در و ديوار فيلم می گيرن...باز جای شکرش باقيه که يه چادر سر سازای بيچاره نکردن،اما من در عجبم چرا صداش پخش میکنن؟
يه نوازنده ای تعريف می کرد که اون اوايل چند بار با سازش گرفتنش به جرم شرکت در مجالس لهو و لعب، و يااينکه ساز خيلی گرانبهای استاد مسقطی رو شکستن.
آدم می تونه با يه قانون ثابت هر چند اشتباهی بگذرونه اما قانون يه روز حرام يه روز حلال ...فاجعس
خلاصه من جای اين آقا بودم اول يه عذر خواهی بابت فرهنگ از دست رفته ايران می کردم بعد دم از خدمت می زدم .
نویسنده : مهین ; ساعت 14:4 روز جمعه هشتم اردیبهشت 1385
اومانيسم(انسان گرائی)
از ره آوردهای مردان رنسانس و عهد روشنگری است، تحول بنيادين جهان در عصر رنسانس ناشی توجه دانشمندان و اديبان به هويت و ارزش انسان بود، در اين تفکر انسان مختار است و نيروهای قضا و قدری در آن دخيل نيستند و بعد انسان شروع به مطالعه اول جسم بعد نهان و روان اش کرد، در اين عصر بود که مجسمه سازی هم رواج پيدا کرد تا نوعی هماوردی با خداوند کرده باشند. بعد از ۵۰۰ سال مطالعه به اين نتيجه رسيده که سعادت بشر در شناخت استعدادهای خودش است،چون تفکر قرون وسطائی هر بلند پروازی و هر همت بلندی را حرص و آزمی نامد و دنيا را کوچکتر و بی ارزش تر از آن چيزی که هست توصيف می کند که جز کشتی آدم هدفی ندارد اما در عصر رنسانس اين تفکر به وجود آمد که انسان محور هستی است ، موجودی معقول دور از مقدرات الهی. شايد اومانيسم ايرانی در ادبيات معاصر و يا تاريخ معاصر در اندیشه متفکران به وجود آمده باشد اما انسانگرائی و حتی انسان خدائی در آثار و اشعار شخصيت هائی چون مانی، ارداويراف،ناصر خسرو،مولانا،عين القضات،راوندی
و هزاران نويسنده و عارف گمنام درايران قرن ها پيش به وجود آمده است.مانی ۱۷۰۰ سال پيش پوست آکنده به کاه روی دروازه جندی شاپور به دار آويخته شد به جرم گفتن :گفته و کرده و انديشه نيک.
حکايت حلاج و مولانا و ...که بر سر زبانهاست.اينان کسانی هستند که جز از دل خودشان نمی پرسند چون غريزه ذاتی انسان آزادی است:
چنان که ابر گره خورده با گريستنش
چنان که گل همه عمرش مسخر شاديست
چنان که هستی آتش اسير سوختن است
تمام پويه انسان به سوی آزادی است. (شفيعی کدکنی)
انسان گرائی در ادبيات کلاسيک متاسفانه هميشه با خشک مذهبی و حتی منحرف کردن عرفان تفسير می شود يعنی سعی در اين بوده و هست که يا به اين اشخاص تهمت و بر چسب کافری زده شود و يا انديشه نهيليسم و پست جلوه دادن دنياو اعتقاد به جبر و قداست سازيهای بيخود را به آنها نسبت دهند. دردنيای آزاد انسان، هيچ حقی کاملا حق و هيچ باطلی کاملا باطل نيست ، دنيای قداست شکنی وسنت شکنی است ،دنيای جستجوی حقيقت در هر جائی و هر زمانی است، اگر حقيقت يک پديده ايستا و ثابت باشد بايد سراغش را در گورستانها گرفت،جائی که فقط يک جاده داردو خبری از هيچ تکاپوئی در آن نيست، آزادی انديشه حق هرکسی هست اما هميشه و در هر زمانی انسانهای کمی پيدا می شوند که تلاش کنندتااستعدادهای خود را کشف کنند و از وجود خود هزينه کنندنه دنبال کسی بروندتاپيروش باشند و همه مسووليتها را به عهده اش بگذارند، و برای رسيدن به انسان زيبا تلاش کنند، انسانی که مثل هيچکس نيست.
نویسنده : مهین ; ساعت 14:2 روز جمعه هشتم اردیبهشت 1385
چند سال پيش رفته بودم کتابخانه مرکزی دانشگاه کتاب امانت بگيرم،به خانم کتابداری که اونجا بود گفتم از کتابهای هدايت هر کدام که هست لطف کنيد،خانم که خودش رو مسئول تفکرات دانشجويان می دانست يا شايد هم از سر دلسوزی که مبادا از مرگ صادق هدايت و انديشه هايش پيروی کنيم گفت از اين چيزها نخوانين، ضمنا امانت بردن .متاسفانه عدم شناخت ما از دنيای اطرافمان اجازه می دهد که برداشت ها و شايعات مختلف در هر موردی بدون زحمت توسط محيط ،جامعه و آموزش به ذهن ما القا شود و بعد هم معمولا تلاشی برای بازسازی آنها صورت نمی گيرد.
صادق هدايت مردی تنها که از تنهائی به حرف زدن با سايه خود پناه برد يکی از نويسندگان متعهد است که درد اجتماعش را با روح لطيف اش حس می کند برای اعتراض به وضعيت موجود حاکم بر آن روزگار و به خرافه و خرافه پرستی و نبود همدلی که باورش کند دست به خودکشی زد. او در نبرد تنگاتنگ که در يک محيط جهان سومی توسط تنگ های آداب و سنن که بر روح او وارد شده می جنگد که همدم و هم خوراوست . هدايت اعتقاد ندارد که کسی صدای او را و ندای او را در يابد او برای سايه اش می نويسد. تمام اعمال و رفتار صادق اعتراضی بوده به وضع موجود. او ايران را به نقد می کشد و معتقد بود ادبيات در اختيار مردم و برای استفاده مردم است و از معدود نويسندگانی است که تن به هيچ گروه و دسته بندی نمی دهد، برای تمام انسانها می نوشت فارغ از هر گروه و دسته ای . به قول علی اشرف درويشيان وی يکی از سه رکن داستانويسی در ايران است وی همسنگ آقا بزرگ و محمد علی جمالزاده است. کسانی که وی را به باد انتقام می گيرند او را مبشر پوچ گرائی می دانند و اينکه اگر کسی آثارش را بخواند کارش به خودکشی می رسد، غافل از اينکه هنر مند به مصلحت عمومی کاری ندارد از حقيقت خود حرف می زند، به عرف بی اعتناست و قانونگذار حيات خود است، ارزش های خود را به ارزش های کلی تبديل می کند ودر اظهار نظرش آزاد است .او هست آنچنان که می خواهد باشد، از واقعيت بيزار است و اوست که آرزوهای مردم را تشخيص می دهد و به قلم می کشد...
هه ر وشه يی
وه ک گولله يی
بو تفه نگی ئازاديخواه به کار نه بی
هه ر وشه يی
وه ک ديمکه ئاويکی بالدار
وه ک نور دوه نانيکی بالدار
نه فری له بنکه يه که وه بو بنکه يی
چاکتر وايه ئه و وشه يه
چه کمه ی دوژمن بسريته وه ، وه ک فلچه يی
« دکتر عبدالله پشيو»
نویسنده : مهین ; ساعت 13:58 روز جمعه هشتم اردیبهشت 1385
بيستون بر سر راهست مباد از شيرين
خبری گفته و غمگين دل فرهاد کنيد «بهار»

حتما از کنار بيستون(يا بغستان: به معنای جايگاه خدايان) گذشتين. ولی من خيلی ناراحتم از اينکه از بچگی تا حالا نتونستم اونجا رو از نزديک ببينم چون ميراث فرهنگی ساليان ساله که در حال مثلا باسازيه. و منم مثل هر ايرانی ديگه ای اون رو از تو کتابا ديدم ولی من تا اونجا فقط۴۰ دقيقه فاصله دارم،و از ديدن اون عظمت محروم .
بيچاره فرهاد...
نویسنده : مهین ; ساعت 13:57 روز جمعه هشتم اردیبهشت 1385
بخشش مهر است جانت
پرتو نور است فکرت
اين زمين مال توست
اين هوا برای توست
تو هم برای او باش.
هستی به تو محتاج،
و تو در غم نانی؟
ببار و بساز و بنواز
تو خودت عين بهشتی،
تو خود خود بهشتی.
نویسنده : مهین ; ساعت 13:56 روز جمعه هشتم اردیبهشت 1385
مريم ابراهيم پور از اعضای گروه کامکار و همسر ارسلان کامکار می باشد که چند ساليست با صدای زيبايش گروه کامکار رو با شکوهتر همراهی ميکند از جمله شعر زيبای «سازی ناساز» هيمن را تکخوانی کرده که بسيار روحنواز است.
بولبولی بال شکاوی وه ختی گلم
هه ر شه پولان ده دا دلی له کولم
کوردی به نديی به يانی نه وروزم
گری گرتووی ده روونی پر سوزم
موغی بی ئاگری شه وی يلدام
چاوه ريی چاره نووسی نا په يدام
که وی بی ده نگی نه و به هارانم
گولی بيره نگی چاو له بارانم
کونجی جی ژوانی چول و خاموشم
سيبه ری نازه نينی ره شپوشم....

نویسنده : مهین ; ساعت 13:53 روز جمعه هشتم اردیبهشت 1385
چقدر بهار قشنگه ولی هرسال می ترسم که زود تموم شه و همينطور هم ميشه.
«بو شکوفه گه شی به هار
باسی خه زان، له باوشی گه رمی ژينا توانه وه يه.
بو گه لای زه ردی پاييز
باسی به هار ئه فسانه يه.
ئای سروشت ده ست به داوينتم مه ودای وه رزه کانت چه ندکورته.»
‹مارف ئاقايی›
توانه وه يه:ذوب شدن،حل شدن
سروشت:طبيعت
وه رز:فصل
مه ودا: مدت، فرصت