تبليغاتX
خاک خاموش

خاک خاموش

 

 

پائیز خیلی غمگینه اما اول مهر بیشتر،یاد مدرسه به خیر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 22:40  توسط مهین  | 

 

دوستان عزیز  عکسام تو این آدرس میزارم البته تو لیست لینک هم آدرس گذاشتم. http://khak.aminus3.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 22:12  توسط مهین  | 

 

 

                                                                                                                          آپلود عکس  

 (دالاهوـ بابایادگار)                                                            

 

خدایا رحم کن بر آنان که گیتی را تا حد توضیحی می کاهند، و خدا را تا نوشدارویی جادوی، و انسان را تا موجودی با نیازهای بنیادین که باید ارضا شود، چون اینان هرگز موسیقی کرات را نخواهند شنید. و اما باز بر آنان بیش تر رحم فرما که کورانه ایمان دارند،و در آزمایش گاه ها، جیوه را به طلا دگردیسی می دهند، و اسیر کتاب های تاروت و نیروی اهرام اند. چون اینان قانون تو را نمی دانند که:" ملکوت خدا از آن کودکان است.( پائولو کوئیلو)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:22  توسط مهین  | 

 

اگر هم دنیا به سر آید , ای حافظ آسمانی آرزو دارم که تنها با تو و در کنار تو باشم و چون برادری , هم در شادی و هم در غمت شرکت جویم . همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم , زیرا این افتخار زندگی من و مایه حیات من است . ای طبع سخن گوی من , اکنون که از حافظ ملکوتی الهام گرفته ای به نیروی خود نغمه سرایی کن و آهنگی ناگفته پیش آر , زیرا امروز پیرتر و جوانتر از همیشه ای .

گوته      

امروز بيستم مهر ماه ، به گواهي تقويم ، روز بزرگداشت حافظ است. این شعرش رو که زنده یاد عالی نزاد خونده خیلی دوس دارم

من از آنکه گردم زمستی هلاک

به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید

پس آنگاه بر دوش مستم دهید

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب

میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظ سر زمستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:58  توسط مهین  | 

 

هر بار که کاست شمس الضحی ( این کیست این این کیست این ، این یوسف ثانیست این ...)از حسام الدین سراج رو گوش میکنم بی اختیار میرم سراغ شعری نوشته ای شرحی ... از این دلدادگی. 

شمس تبریزی کیست، که اینچنین مولانا را آشفته و "بیدل‌ودستار" می‌نماید؟ و مولوی را برآن می‌دارد که دیوان شعری بسیار با ارزش و فاخر به نام شمس بسُراید و به وی تقدیم کند( دیوان شمس تبریزی).

برای بسیاری از ما که «غزلیات شمس تبریزی» را خوانده‌ایم، این نکته در ردیف ابتدایی‌ترین آموزه‌های ادبی است که شخصیتی ارجمند، گمنام و پر از رمز و راز به نام «شمس تبریزی» یا «شمس پرنده»، دریایی از احساس و اندیشه را در وجود «مولانا»، در هیأت کتاب «غزلیات شمس تبریزی» به جوش و خروش در آورده است. ما در مکتب و مدرسه، در محفل‌های ادبی و دانشگاه، جز این چهره‌ی احترام برانگیز، کمتر نکته‌ی دیگری در مورد زندگی «شمس تبریزی» شنیده‌ایم

ورود شمس به قونيه و ملاقاتش با مولانا طوفاني را در محيط آرام اين شهر و به ويژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا برانگيخت. مولانا فرزند سلطان العلماست، مفتي شهر است، سجاده نشين باوقاري است، شاگردان و مريدان دارد، جامه فقيهانه ميپوشد و به گفته سپهسالار (به طريقه و سيرت پدرش حضرت مولانا بهاءالدين الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن) مشغول است، در محيط قونيه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با اينهمه چنان مفتون اين درويش بي نام و نشان ميگردد که سر از پاي نمي شناسد.

تأثير شمس بر مولانا چنان بود که در مدتي کوتاه از فقيهي با تمکين، عاشقي شوريده ساخت. اين پير مرموز گمنام دل فرزند سلطان العلما را بر درس و بحث و علم رسمي سرد گردانيد و او را از مسند تدريس و منبر وعظ فرو کشيد و در حلقه رقص و سماع کشانيد. چنانکه خود گويد:

در دست هميشه مصحفم بود                                    در عشق گرفته ام چغانه

اندر دهني که بود تسبيح                                          شعر است و دوبيتي و ترانه

خانم اسین چلبی(نسل بیست و دوم مولانا) در همایش بزرگ شمس و مولانا در خوی می گوید من در استانبول زندگی میکنم قلبم در قونیه میتپد(بارگاه مولانا)  دعاهایم در خوی(آرامگاه شمس. البته در بدخشان و خود قونیه هم مزارهائی از شمس هست، تا کدام اصلی باشد؟) مستجاب میشود

                                                          

                                                          

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:30  توسط مهین  | 

 

محمدرضا درویشی آهنگساز و یار دیرین مشکاتیان، دوم مهرماه در مراسم تشییع پیکر نوازنده و آهنگساز بزرگ موسیقی ایران، شادروان پرویز مشکاتیان در میان استقبال باشکوه مردم  گفت:

بسیاری از موسيقی‌دانان نسل ما امروز خانه‌نشين هستند و خيلی‌ها فرصت هنرنمايی ندارند؛ چون وقتی صحنه را از هنرمند بگيرند، دق‌مرگ خواهد شد. پرویز مشكاتيان نمرد، او به قتل رسيد و نه به‌دست يک شخص، بلكه توسط شرايط ناجوانمردانه‌ی فرهنگی كه چند نسل در كشور ما حاكم بوده است و اگر ما بخواهيم دنبال مسئولان اين قتل بگرديم، جای كندوكاو بسياری‌ست. آيا مديران فرهنگی در اين دهه يک قدم برای موسيقی برداشته‌اند؟ اين اتفاق مگر در دوره‌های بسيار كوتاهی رخ داده باشد. مثلاً اولين اركستر سمفونيک خاورميانه در دوره‌ی پرويز محمود در همین تالار وحدت تشكيل می‌شود؛ اما اين اركستر امروز به چه روزی افتاده است؟ از آن زمان كدام هنرستان موسيقی تشكيل شده است؟ پس اين سؤال مطرح است كه جای حمايت مسئولان از موسيقی و موسيقی‌دانان چه می‌شود؟ اين صندلی‌های چرک كه مخصوص موسيقی‌ كشور در نهادهای مختلف است، هيچ خدمتی به موسيقی نكرده است هیچ، چوب هم لای چرخ موسیقی گذاشته است، و در اين ميان بزرگ‌مردی چون پرويز مشكاتيان می‌ميرد و اين سؤال مطرح می‌شود كه چه بر او گذشته كه او در این سن دق‌مرگ می شود؟ چه اتفاقی در موسيقی ما در حال شکل‌گیری است؟ آيا فرهنگ موسيقی ايران‌زمين برای مديران اهميت دارد؟ آيا هر روز كه يكی از بزرگان موسيقی مقامی در گوشه‌ی خانه‌اش دق می‌كند، كسی درباره‌ی آنها حرفی می‌زند؟ آيا ما امروز بر سر خاک حاج قربان‌ها می‌رويم و حواس‌مان به غلامحسين سمندری كه در حال مرگ است، هست؟ اين مرگ‌ها برای چه كسی مهم است؟ اينكه امروز بياييم در اينجا جمع شويم و بگوييم او استاد بزرگی بود، كافی نيست. زيرا اين جريان هم‌چنان ادامه دارد.

 

 همایون شجریان، فرزند استاد آواز ایران علی‌رغم اندوه و بغض فراوان بلندگو را به دست گرفت و گفت: «از خودم چیزی ندارم که قابل پرویز را داشته باشد، یکی از آثار خودشان را اجرا می‌کنم.» اشکش را از گوشه‌ی چشم پاک کرد و شروع به خواندن تصنیف زیبای «قاصدک» از ساخته‌های مشکاتیان بر روی شعر مهدی اخوان ثالث کرد

قاصدک! هان چه خبر آوردی
از كجا وز كه خبر آوردی
خوش‌خبر باشی اما
گرد بام و در من بی‌ثمر می‌گردی
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری، نه ز ديّار و دياری باری...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:24  توسط مهین  | 

 

چند تا تلگرافی:

 شجریان خائن نیست.                                                  

شفیعی کدکنی برای همیشه از ایران رفت.

 آلبوم جدیدی علی اکبر مرادی رسید( دواله).

فردسی خوانی شهرام ناظری در آمریکا. 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:33  توسط مهین  | 

 

یکی اسلحه کشید همه واقعیت رو پذیرفتن.

 

                                                                     (سید ابراهیم نبوی)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:51  توسط مهین  | 

 

 

باید سکوت کنم

مرا می فهمند

اسب، کوه، مزرعه، ماه .

 

                                             (سید علی صالحی)

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 14:53  توسط مهین  | 

 

چرا این شاهکارها تا به حال به نمایش گذاشته نشده اند؟؟؟؟!!!

بهار امسال نمایشگاه آثار نقاشی ( گنجینه ۱ میلیارد دلاری موزه)  هنرمندان بزرگی چون پیکاسو، ونگوگ،گوگن،دالی،جاکومتی...در موزه هنرمندان معاصر تهران برگزار شده که دیدن این آثار از نزدیک حس و حال پرشوری داره که خوشبختانه نصیب ما شد.

 اول بار فرح دیبا همسر محمدضا پهلوی در دهه 70 میلادی این آثار را در قالب مجموعه­ای گردآوری کرد و همزمان با انقلاب اسلامی، کارکنان موزه آنها را به زیرزمین این مکان منتقل کردند

 گنجینه موزه هنرهای معاصر تهران یکی از بهترین مجموعه­های هنری جهان است که بعضی آثار موجود در آن حتی در نیویورک یا پاریس هم نگهداری نمی­شود. تنها شماری از مجموعه داران و موزه داران غربی و تعدادی از خبرنگاران و اصحاب رسانه­ها تاکنون موفق به بازدید از این آثار ذی­قیمت شده­اند. یک بار هم به مدتی کوتاه در سال 1384 این آثار در قالب نمایشگاه "جنبش هنر مدرن" امکان نمایش موقت پیدا کرد.

 

                                                    

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:46  توسط مهین  | 

 

بوی عیدی،بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تنگ ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قولک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:47  توسط مهین  | 

 

جنگلی هستی تو ای انسان !

ای انسان که در صف ها می ایستی چه به اعتراض  چه به تسلیم و یا تنها برای لحظه ای فرار  به مستراح عمومی پناه می بری و به رگ خود مخدرات تزریق می کنی.

ای انسان با هزاران ایمان که به دنبال بهشت موعودت، جهنمی برای خود می سازی که هیچ جانوری را لایق نیست، ای کودک هندی یا بیافرا که صورتت از فرط گرسنگی به دو چشم درشت تبدیل شده، این دو چشم درشت تو را چطور باید باور کرد؟ یا تا چند لحظه می توان نگاهت را نگریستن و نه گریستن؟...

چند جمله ای بود  از استاد هانیبال در شرح چند عکسی از نمایشگاه جهانی عکس دانشگاه تهران به تاریخ؟.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 19:53  توسط مهین  | 

 

برف نو،برف نو، سلام، سلام!

بنشین،خوش نشسته ای بر بام.

پاکی آوردی ـ ای امید سپید!ـ

همه آلودگیست این ایام.

 

                                                                                                                                                                      

                

      

                                               

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 12:59  توسط مهین  | 

          

پايگاه اطلاع رساني قربانيان سلاح هاي شيميايي:

 داستان بلند «نفس‌تنگي» با موضوع بمباران شيميايي زرده

به قلم فرهاد حيدري گوران از سوی نشر آگه به چاپ رسيد               

 

روی جلد «نفس تنگی»

به گزارش پايگاه اطلاع رساني قربانيان سلاح هاي شيميايي به نقل از ايسنا اين رمان، روايت دو دانشجوي اهل زرده از فاجعه بمباران شيميايي آن روستا در سال 1367 است.
از ویژگی‌های رمان نفس‌تنگی، ساختار مبتنی بر فضای وب آن است. این نخستین رمان فارسی ست که نقش فضای اینترنت و به‌خصوص نظریه‌ Link (پیوندار) در آن برجسته شده است. رابطه‌ مجازی آدم‌ها و راوی‌های رمان، ما را با فضایی آشنا در داستان‌نویسی روبه‌رو می‌کند که فضای هستی و زندگی در عصر رایانه و کافی‌نت و وبلاگ‌نویسی و... است
«نفس‌تنگي» در پنج بند شامل: قوس‌ پنج ‌و هفت، اروند مي‌ريزد به وب، گورستان مجازي، پَژاره نكن پَژاره نكن و زَلان زَلان نوشته شده و در 145 صفحه و شمارگان 2200 نسخه از سوي انتشارات آگه به چاپ رسيده است.


زرده روستايي باستانی(در استان کرمانشاه، شهرستان دالاهو) است در نقطه‌ مرزي ايران و عراق كه در تيرماه سال 1367 بمباران شيميايي شد و صدها نفر از اهالي اين روستا جان باختند. راويان اين رمان هريك از منظر نگاه خود به اين واقعه رجوع مي‌كنند و آن را به‌ ياد مي‌آورند.

روايت <نفس تنگي> محصول جنگ، معاملا‌ت سودايي، روابط كالا‌يي، اقليت‌گريزي، مركزگرايي و فضاي خفگي است و همه چيز را به عصايي تبديل مي‌كند ‌فرعوني... تا ما را به سوي اسطوره‌هاي كهن و زخم‌هاي اعماق و شرارت‌هاي تاريخي ارجاع دهد. <نفس تنگي> تاريخ انسان‌هايي است ‌كه كمتر فرصت ابراز وجود يافته‌اند و به اين معنا نه تاريخ حيات آدمي كه تاريخ سركوب‌ها و قلع و قمع‌ها و جراحت‌ها و خفت تاريخ و سطوت قدرت و شبح جنگ است .

و در چنين پس‌زمينه‌اي است كه ما با زندگي كژال، غزال و با خانواده حقوقي، با سرنوشت عمو و همچنين با جزئيات شركت حنايي و شركا آشنا مي‌شويم و زندگي‌اي كه انگار بر اثر اين ناملا‌يمات، امكانات رمانتيك خود را از دست داده، به شكلي تراژيك از سوي نويسنده عرضه مي‌شود؛ قصه‌اي درباره قصه كه نقاط خفي و خلا‌ءهاي زيادي دارد كه بايد توسط مخاطب خوانده شود؛ نقاط و حقايقي كه با كوري و تعصب و استبداد تاريخي گره خورده‌اند. اين ويژگي‌ها خالق تجربه‌اي نوشتاري شده كه كمتر اثري به ويژه از زاويه نگاه به اقليت‌ها و جنگ در ادبيات ما از آن سبقت گرفته است. اين مقوله‌ها در تبلور اين روايت جايگاه مهمي را دربرمي‌گيرند و موجد آن احساس عامي مي‌شوند كه شكست‌هاي روزگار بر وجدان انسان امروز حك كرده و باعث شده است كه ما طرق تعبير خود را از واقع دوباره‌سازي نماييم و به نوعي خبرگي معاصر از فهم جهان دعوت شويم. ‌

 

نگاه انتقادی عباس معروفی به رمان

  

 لایه‌سازی

گوران در داستان "کلمات کلیدی" بسیاری از اطلاعات و گفتنی‌ها را در جایی دیگر نوشته، تا کرده، و در جیب داستان گذاشته است.

 اطلاعات بسیاری از این داستان در لابلای سطور داستان پنهان شده‌اند و علنی دیده نمی‌شوند، و همین کار، یعنی استفاده از لایه‌سازی، به داستان موتوری متحرک بخشیده که تو آن را بخوانی و تا انتها بروی، و درنيابی که آنهمه اطلاعات چگونه و از کجا در ذهنت نشسته است. راوی با استفاده از اله‌مان از زبان کردی، می‌گوید اهل کجاست، اما نويسنده بلد است که اسم شهر را خرج نکند. این مهم است که داستان‌نویس بداند باید خسیس باشد، و هی کلمه‌ها و موقعیت‌ها را حرام نکند، به اندازه نمک بریزد، به اندازه آب بیفزاید، به مقدار لازم تصویرسازی کند.

 این مهم است که داستان‌نویس بلد باشد اگر میدانی می‌سازد، و درخت چناری در آن می‌کارد، حتماً در زمانی دست به ساخت و ساز بزند که ناچار باشد چند قدم برود عقب، تکیه بدهد به درخت چنار دور میدان، و در همان وقت چشمش به کلاغی بیفتد که روی شاخه نشسته.  و بعد بلد باشد که کلاغ را پر بدهد، و بگوید: «بال بال زد، اما غار غار نمی‌کرد. صدای ناله‌ی زن...»  و درست در جایی که صدای کلاغ باید بیاید، با یک تکه تداعی برگردد به داستان، صدای ناله‌ی زن از ته چاه...

 زندگی، در مقابل هیچ

 راستش گوران در داستان "کلمات کلیدی" قصه‌ای بر نداشته که آن را به‌صورت داستان تحویل مسابقه‌ی قلم زرین زمانه بدهد، و جايزه بگيرد.  نویسنده می‌داند که با هیج مواجه است، یعنی با کاغذ سفید، و راوی داستان با خود قرار گذاشته که داستانی در 1500 کلمه بنویسد و بفرستد برای رادیو زمانه.  او حتا نام‌ها را پلیسه می‌کند در لایه‌ای زیرین، اما خود را در فعلیت و موقعیت و شدن قرار می‌دهد، برابر کامپیوتری فکسنی، در کافی‌نت یک شهر دور افتاده، از قاعده‌ی بازی داستان پیروی می‌کند، تا بازی خوبی ارائه دهد. دایره‌ای ایجاد کند که سر و تهش با هم جفت و جور درآید.

 از هکرها استفاده می‌کند، از گربه، از وضعیت دربه‌دری، از شرایط یک انسان در ایران امروز که می‌خواهد با جهان ارتباط بگیرد، از زن تنها، پشت دیوارها، و موانع که تو آنها را نمی‌بینی، ولی احساس می‌کنی، نوشته نمی‌شود، ولی هست... از تنهایی، از مونوتن نبودن ذهن انسان امروز، و این پیچیدگی ذهن در ذهن، و می‌بینیم که او به سادگی از پس همه چیز برآمده است. با این‌حال می‌توانم فرض کنم که م.الف.گوران در اتاق کارش در آرامش در شهر تهران، کنار کامپیوتر و دم و دستگاهش با یک لیوان قهوه، در کمال آرامش تمامی آن موقعیت را پدید آورده تا تو همه‌ی آن تنهایی و دیوار و دربه‌دری و سرگشتگی را ببینی.

 داستانی مرکب

 و می‌بینی که نویسنده از راوی منفک شده است، و چنانچه از نام داستان برمی‌آید چیزی پدید آمده که مجموعه‌ای از کلمات کلیدی است.داستان "کلمات کلیدی" داستانی مرکب است، مونوتن نیست، فضاسازی بیهوده ندارد، اضافه‌بار ندارد، ساکش را انداخته روی دوشش و دربه‌در به دنبال قلم زرین زمانه راه افتاده و نشان داده است که او داستان‌نویسی بلد است.

کاش خودش را جدی‌تر بگیرد، و باز بنویسد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 23:54  توسط مهین  | 

 

 پاییز زیبای کرمانشاه( شهرستان صحنه)

 

                                                                 

 

 

                                                               

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 21:46  توسط مهین  |